‏..

خرید بک لینک

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

‏.....

ما را در سایت ‏.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 149 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 1:13

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

‏.....

ما را در سایت ‏.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 1:13

برای خودم که هیچ،برای تو هم کاری از دستم ساخته نیست مرا ببخش..ببخش..

+ تاريخ جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۶ساعت 10:34 نويسنده گناهکار بی گناه |
‏.....

ما را در سایت ‏.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 147 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 1:13

کاش میدانستند آخر همه شان مرگ استمادر کدخدا درتنهایی مرد..دریک خانه ی کاهگلی چهار اتاقه..چهار اتاقه..که با بارش باران چکه میکرد..گچ های بیرونش همه از بس نم بر داشته بود کنده شده بود..و دارهای سقفش بعد آنهمه سال پوسیده شده بود..اتاق هامتروک بودندو فقط بوی نم میدادند بجز اتاق مادرکدخدا..یک قالی ابریشم قدیمی چهار طاقچه که روی دوتایش صندوقچه بود یکیش قرآن آن یکیش ساعت.. خانه اش با خانه ی دوتا عموهایمان داخل یک حیاط بود که البته یکی از عموهایمان دیوارکشید...خرج مادرش راهم نمیدادولی این یکی عمویمان یکوقت هایی برای مادرش خرج میکرد..اما خرج اصلی راکدخدا میداد..و پول یارانه مادرش..هزینه خوراک و پوشاک و دکترش ..زن کدخدا اجازه نمیدادبروم خانه عمو اما بعدش که اجازه داد بمن گفت که اگربجای خانه عمو بروم خانه مادرکدخدا مرا خواهد زد..من دوبار بیشتر آنجا نرفتم که هر دوبارش هم بی اجازه بودو هر دو بارش هم ازبی عرضگی خودم بودکه به زن کدخدا نمیتوانستم به دروغ بگویم که نرفتم و آن دوبار راکه ازمن پرسید آنجاهم رفتی گفتم بله و به بدترین وجه ممکن مرا زد. دفعه ی اول خودمادرکدخدا مرابزور برد آنجا که بعدش هم شروع به بدگفتن از زن کدخدا کرد..و خیلی مرا ناراحت کرد..دفعه ی دومش هم که رفتم با بچه های عمه بودکه آنجاهم بمن گفت که به کدخدا بگویم که باید سقف خانه را قیربانی کنند..آن هم با حالت دستوری خیلی احساس کوچک ش ‏.....

ما را در سایت ‏.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 150 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 1:13

که جز پز دادن هیچ بلد نبودندمادر زن کدخداهم به سختی مرد...یک حیاط بزرگ داصتند که یک خانه ی آجری چهار اتاقه بود که یکیش آشپزخانه بود..جلویش هم یک خانه بزرگ جدید داشتند.پدربزرگ یک طرف حیاط را درخت کاشته بود آن طرفش هم یک اتاق مکعب مستطیل بزرگ بود که سقفش خیلی تا زمین ارتفاع داشت که طویله گاوهایش بود. حیاط سه در داشت دو در روبه کوچه که البته بغل یکی از درها ،در کاهدانی گاوهابود..درسوم داخل حیاط بود که به خانه ی دایی بازمیشد..آنجاکه اصلا نمیرفتم جز شش سالگی که کدخدا زنش را انداخته بودبیرون و زنش رفته بودخانه بابایش..که چندین مدت من و زنش داخل یکی از اتاق هاباهم زندگی میکردیم همان موقعهاکه باوجودتعهدی که بابابزرگ ازکدخداگرفته بودکه اگر یکبار دیگر دستش روی زنش بلند شدازو شکایت میکند باز هم کدخدا جدی نمیگرفت میدانیدچرا؟؟چون آن تعهد دروغ بود برای حفظ ظاهر بودکه بعدنگویند بابای زنه چه بیخیال است که به دامادش هیچی نمیگوید وگرنه ازشش سالگی ببعد زیاد کدخدا مارا بیرون انداخت روز شب عصر نصفه شب ..ولی آن ها شکایت هم نکردندهیچ،سراغ دخترشان راهم نمیگرفتند..بعد دایی رفت اصفهان آن دوتا دایی هم رفتند تهران آن یکیش هم رفت داخل زمینی که ازپدرش گرفته بودخانه ساخت ننه بزرگ و بابابزرگ تنهاماندند..ننه بزرگ پایش درحمام شکست همان باعث مرگش شد چندین روز دربستر افتاده بود ..انموقع هم زن کدخدا با اکراه زیاد یکب ‏.....

ما را در سایت ‏.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 128 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 1:13

که باهمه بزرگیت،برایشان هیچ نبودیبابا حجی(به جای بابابزرگ)،چند وقتی راتنها درآن خانه بود اما بعدش پسرش آمد کنارش ماند بعدش برادرمن..حاضرنمیشد که از آن خانه بیایدخانه پسرش دلتنگ زنش بودهمه اش میگفت همه چیز داشتم حالا هیچ ندارم همه اش بهانه دایی دکترمان رامیکرد که بعد مرگ ننه حجی یکسال آلمان مانده بود..دایی دکترمان ننه حجی رابیشتر از باباحجی میخواست..چون ننه باعث درس خواندنش شده بود درصورتی که باباحجی مخالف بود...باباحجی خیلی ننه را میخواست هما خانم از دهنش نمی افتاد انروزهاکه ننه حجی بخاطر پایش بستری بود زیادحرف نمیزد.امابعدمرگ ننه حجی ،هوش و حواسش خراب شد یک وقت هایی میرفت داخل حیاط صدامیزدهماخانم..برادرم که آنجابود دایی به او گفته بود که کلید را قایم کند که پیرمردنصفه شب نرود سر قبر زنش..آنشب که کدخدا گذاشت من بروم پیش برادرم بابابزرگ ازخانه زدبیرون تاصبح در راهرو باز بود..صبح جمعه ی یک روز زمستانی بودکه یک نیمچه برفی هم شب قبلش زده بود.همه تافهمیدند افتادند دنبالش قبرستان خانه شهربانو خواهرش بابا حجی رفته بودخانه پسر برادرش!کوچه جلویی!!!کدحدا که مرا آن روز دعواکرد انگار تقصیرمن بود..بعدش باباحجی رابردند خانه دایی.. آنجاماند تا یک0شب که شامش راخورد بلند شد دندان هایش را بگذارد درلیوان که افتاد و مرد....+ تاريخ جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۶ساعت 13:0 نويسنده گناهکار بی گناه | ‏.....

ما را در سایت ‏.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 1:13

که فقط چندمدت مزه ی سختی را چشیدندننه حجی،یکی از دایی هایمان را بخاطر آنکه زنش رابا اعتیادش اذیت میکرد ازخانه انداخت بیرون.که تاروزمرگ ننه حجی هروقت میامد دهات خانه مابود و هست روز سوم ننه حجی به گدخدا گفت شر این کنده شد حالاباید منتظرمرگ آن یکی باشیم تا زمین ها را بهمان بدهند...بابا حجی که تنهاشد برگشت خانه یک چند وقت هم انجابود ولی بابا حجی انداختش بیرون..بابا حجی میدانست این ها دندان تیز کرده اند برای زمین ها برای همین هم بهشان محل نمیگذاشت و حتی برای ندیدنشان بیشتر وقتش پیش خواهرمریضش شهربانو بود...اما وقتی مرد همه شان جمع شدند ..سر اینکه چه کسی کجا زمین بگیرد چقدر بگیردبه جان هم افتادند ..کدخدا که ازهمه بی اعتناترشده بود دستش بادایی داخل یک کاسه بود..یعنی باباحجی اینقدربهشان داد و خوردندآخرش هم هیچ....آنوقت ما که حتی ذره ای برایش اهمیت نداشتیم دلمان برایش کباب بود..تازه دروغکی هم گریه نمیکردیم..منکه به هرصورت او زنش را هیچوقت نمیبخشم ننه بابای کدخداراهم...بابای کدخدا که کل سوریا مال خودش بود چندصدجریب زمین و زمین هایکه بنام زنش بود آن سماور طلا ..بیشترشان رافروخت پولش که تمام شد به کدخدا گفت حالا برو خرج مارادربیاور..+ تاريخ جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۶ساعت 13:45 نويسنده گناهکار بی گناه | ‏.....

ما را در سایت ‏.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 160 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 1:13

که ندانی به کدام کوه سر بگذاری..با خانواده ی زنش ارتباطی نداریم..حتی دایی دکترمان که در این عمر50ساله اش به اندازه یک ساعت هم برای ماوقت نگذاشته.. ولی برای بچه های برادرهایش چرا..درخودشان باهم ارتباط دارند...ما آنقدر ازشان دوریم که خاله کوچکترمان به برادرم میگوید مگر مادرت از زیر بته عمل آمده بودکه به ما نگفتی بستریش کردید! خب تو باید بدانی خبربگیری ماکه نبایدبزنیم به بوق و کرنا.. خانواده کدخداهم یکی از عمو هایمان خانشان چسبیده به خانه ما و هر روز خانه ماهستند و البته یکی از زن عموهایم که دوسال زیاد میایدخانه ما ..دوست دارد ما عروس پسر ش بشویم همانکه شبیه کدخداست نمیداند من ازپسرش که هیچ ازتمام ایل و تبارشان بیزارم..فکر کن من بخواهم یک نفر مثل اورا برای یک عمر تحمل کنم واقعا وحشتناک است..بعدش هم ازدواج دیگر جایی در زندگی من ندارد....بگذریم..با بقیه فامیل که اصلا ارتباط نداریم این هاهمه از صدقه سری روابط حسنه کدخدا بافامیل است .. آنکه هم میاید خانه ما فقط رفقای اوست..+ تاريخ جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۶ساعت 18:55 نويسنده گناهکار بی گناه | ‏.....

ما را در سایت ‏.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 154 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 1:13

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

‏.....

ما را در سایت ‏.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 151 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 1:13

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

‏.....

ما را در سایت ‏.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 154 تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 1:13

صفحه بندی